خود را باور داشتن

باور داشته باش که به آنچه می خواهی، می رسی؛ ولی به نتیجه وابسته نباش…

توضیح:

جمله ای که از میان دست نوشته های قدیمی ام پیدا کردم؛ و اکنون که جمله را می خوانم از تلاش و اعتمادم به خود و خواسته هایم در زندگی بسیار خوشحالم.

امیدوارم برای شما نیز الهام بخش و مفید باشد…

من به اندازه ی تمام توانم بیاندیشم

من به اندازه ی تمام توانم بیاندیشم…

 

می اندیشم، تا بیشتر بفهمم. نه برای دانستن؛ که فقط برای فهم کردن.

برای فهم کردن آنچه میگویم که میدانم؛ یا لازم است بدانم؛ یا نمیدانم، اما خواهم دانست؛

که دانستنِ بدون فهم، هیچ نمی ارزد.

شاید این خلوت جستن ها، بیشتر از تمام گفتن ها، و یا نگفتن هایم، بیارزد. و میدانم که می ارزد.

در این تاریکی ها، بسیار روشنی و روشنایی میتوان یافت؛ و از آنها نیز گذر کرد.

در این ندانستن ها، بسیاری دانستن ها تراشیده میشود و از آن کالبد فکری قبلی، کالبدی نو که نه چون زیبا، ژرف، خاص؛ که شاید پست، زشت و یا بیهوده؛ و نه چون زشت، که شاید بسیار زیباتر و کاملتر بیافریند. و این است اندیشه ی ما مخلوقات ناطق…

دنیا را نه آنقدر دنی میبینم که همه را به ریالی چند بفروشم؛ و نه آنقدر ارزشمند، که در آن آسوده بیاسایم و تمام درد و رنج هایش را نفهمم؛ و یا بفهمم، بی هیچ توجّه و نگاهی روی برگیرم و راه خویش پیمایم…

گویی بیش از اینکه من دنیا را دوست نداشته باشم؛ او مرا بیشتر دوست دارد! شاید.

اما او است که همه ی “بودن”هایش را به رُخ ام می کشد؛ و من هستم که تمام “نبودن هایم” را به او میگویم؛ یادآور میشوم؛ نشان اش میدهم؛ نه هیچ یک. من تمام نبودن هایم را خود، میفهمم و شاید روزی هم بفهمانم…

قلمم روان شده؛ مینویسد. بگذار بگویم.

دنیا نه آن دیو است؛ نه آن دنی.

دنیا را یکی دوست دارد، یکی نه. یکی می خواهد، یکی نمی خواهد.

یکی می سازد، یکی خرابش می کند. یکی می آفریند، یکی الگو می گیرد. یکی خود جورچین است، یکی سازنده آن.

یکی بازیگر است، یکی تماشاچی. یکی آبادش می کند، یکی نابودش می کند.

آری، ما همه به کاری مشغولیم. حتی شخص بیکار هم، کاری دارد؛ و شغل اش بیکاری است.

اما فراموش نخواهم کرد که هستی، خود در ذات خلقت اش همه درست بوده و زیبا.

آنچه در این اندیشه ی خاکی است و خلق اش میکند، اینگونه دیو و دنی است و دیو و دنی می انگارد.

شاید این خلوت جستن ها برای مدتی سِیر کردن در تمام آنچه هست و نیست؛ شاید ساعت ها، شاید ماه ها، شاید سال ها، و شاید هم عمری هرچند کوتاه، تنها هنر من باشد تا خود را از تنهایی ها برهانم…؛

و در تمام تاریکی ها، روشنی را؛ در تمام ناامیدی ها، امید را؛ در تمام نبودن ها، بودن را؛ در تمام نیستی ها، هستی را؛ در تمام نخواستن ها، خواستن ها را؛ و در تمام نیاندیشیدن ها، اندیشیدن ها و تأمل و تعمق را دریابم… که؛

آری، آری زندگی زیباست…

و زیباترین موهبت آن، مهرورزی و دوست داشتن است.

معلمی دوست داشتنی

timeline-shabanali

داشتن “حرفی برای گفتن” و “قلمی برای نوشتن” از آرزوهای بزرگ در زندگی من است؛

که یکی بی دیگری، بیش از آنکه “رحمت” باشد، “زحمت” است؛ یا برای خود، یا برای دیگران.

                                                           [معلمی دوست داشتنی، محمدرضا شعبانعلی]